ته نویس اول: این سنگ مزار در آرامستان ابن بابویه قرار دارد و هرگونه برداشت آزاد است!
ته نویس دوم: برداشت آزاد یک دوست را دلم نیامد اینجا نگنجانم؛
“عادت قبرخواني هنوز از سرم نيفتاده. قبرستان كه باشم صف سنگها را ميگيرم ميروم در يك مسير نه چندان طولاني، هزار زندگي را دوره ميكنم. به اسمهاي مشابه، زياد خوردهام. اما سال پيش ناگهان پاي يكي ايستادم. لبهاي برجستهاي تراشيده بودند روي سنگ و موهايي كه از زير روسري آمده بيرون. اصلاً از رنگ لبهاي مريم ميشد حدس زد كمتر آن را بوسيدهاند. تنش هم خوشههاي تمشك بود؛ تُرد. در خيال خودم لمس كه ميكردم، خرد ميشد ميريخت. ماجرا برميگردد به سالهاي پيش. ريزه بود. با بازوهاي نحيفي كه خودش ميگفت به آنها چوب. ما انقدر بياختيار به هم خورديم كه هر آن گمان ميكردم با يك نسيم ملايم برويم. دو عاشق همديگر را انتخاب نميكنند؛ پيدا ميكنند. روي بامهاي بههمچسبيده، روي كوه بود. «ماسوله» در حقيقت خودِ زندگي بود. آنجا براي عبور بايد از روي خانهها راه برويد؛ از روي ديگران. ديدمش كنار يك صخرهي خيس ايستاده، دست در جيب، پي فندك. جلو رفتم. بعد سيگار آتش زديم و حرف. ما روي نقشه چند سانتي فاصله داشتيم. من تهران، مريم شَفت. اما نزديكي زياد بود؛ انقدر كه چند ماهِ بعدي را تن دادم به يك عشق دور؛ عشقِ نزديكِ دور. سيمهاي تلگراف يك دنيا پيام عاشقانه بردهاند به هر سو. ما هم داشتيم. از كلمات خوب شروع كرديم و دور گرفتيم تا بد: «لعنتي»، «لامصب»، «كثافت»، «عوضي». فحاشيهاي عاشقانهي زيبايي بود. «دوستت دارم»ها شد «دوستت دارم عوضي»! تمام اينها مثل تصاوير برفَكدار تلويزيونهاي قديمي نيست. واضح و بيخش خاطرم ميآيد. رنگآميزي دارد. مريم شال فيروزهاي دارد. وقتي با هم حرف ميزديم گوشي را جابهجا كرد كه خش خش داشت. بعد پذيرفت. قرار بر اين شد كه بيايد. اما آن شب هرگز نرسيد. گويا ميان ورقهاي آشفتهي تقويم روميزيِ من گم شد؛ آن برگ را كندهاند و انداختهاند دور. شبِ قرار بارها و بارها تماس گرفتم. قطع بود. هنوز هم نميدانم چرا. «چرا»ها را ببرند بريزند به چراگاهِ فيلسوفها. من فيلسوف نيستم. آدمم. دلم رفت پاي سنگ. نشستم كنار قبر. دليلي نداشتم آن زير كسي باشد كه فكر ميكردم اما تاريخ مرگش گواهي ميداد هست. اين پا آن پا كردم، آب نريختم روي قبر. شستن سنگ انگار برايم پذيرفتن مرگش باشد، بلند شدم دور شدم رفتم. ميدانيد؟ آن روز قبرهاي زيادي پيدا كردم. اسمهاي مشابهي كه هر كدام را ربط دادم به زندهها؛ انقدر كه ديگر خط واضحي نديدم بين ما؛ مردهها و زندهها. جالب اينجاست يك نفر به اسم خودم هم خاك بود؛ با سنگ مزاري كه حاشيهي آن هنوز نم داشت. تازه بود. جويي بلند و پهن هم آن را جدا ميكرد از قطعهي هنرمندان؛ جويي كه آب نداشت.
***
تقديم به م. كه زود مُرد. خيلي زود.”
سفرنویس | SafarNevis برگزاری تورهای تهران گردی، ادیان گردی ، آرامستان گردی و معرفی ناشناخته های ایران زمین

خیلی خوب بود، اصلا خودش یک داستانک بود
شهریار: به نظر من یک نمایشنامه بلند و نه یک داستان کوتاه ، خیلی ، خیلی می شود درباره اش نوشت